منوچهر خان حكيم

97

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

قراخان داد كه : بگير از دست من ، كه قراخان سپر در سر كشيد . بانو زير بغل قراخان را خالى ديد و چنان شمشير در زير بغل او زد كه مثل خيار تر به دو نيم شد . اين خبر به سگدندان رسيد كه : چرا ايستاده‌اى كه مددى از نزد اسكندر براى نقابدار آمد . مىگويند كه سالارشان دختر فرامرز است كه قراخان را به دو نيمه كرده است . سگدندان هى بر مركب زده ، سر راه بر گيسيا بانو گرفت . بانو همان شمشير خون‌آلوده را حوالهء سگدندان كرد . سگدندان سپر در سر كشيد . بانو كوفت بر قبهء سپرش كه سپر مانند شق القمر به دو نيم شد . تيغ بانو تا پشت دماغ او رسيد . سگدندان دست بر يال مركب زده بدر رفت و تركان هجوم‌آوردند و شروع در كارزار كردند . امّا از آن جانب خبر به شهربانو دادند كه نقابدار چند از جانب ايران آمده‌اند كه به مدد اسكندر روند ، برادرت خبردار شد با شصت هزار كس سر راه بر ايشان گرفته است و مىگويند كه يكى دختر اسكندر است . سگدندان لاف زده است كه او را گرفته به نزد سلطان محمد برده ، كه عبد الحميد را از شنيدن اين سخن ، دود ناخوش از روزنهء دماغش متصاعد شد و اشاره كرد تا يك دست سلاح و يك مركب از براى من حاضر كنيد كه خود را به آن معركه رسانم . شهربانو گفت : اى دلاور ! اگر نقابدار را بگيرند به تو چه ؟ شهزاده گفت : اين جماعت از ايران آمده‌اند و آدم مايند ، خدا ناكرده اگر قضيه واقع شود چه بايد كرد ؟ شهربانو چون ديد كه عبد الحميد فسخ اين عزيمت نمىكند خود نيز مانند مردان يراق پوشيده ( 60 ) نقاب به رخ انداخته به اتفاق شهزاده عبد الحميد متوجّه آن كارزار شدند . تا رسيدن ، نعره‌اى كشيدند و عبد الحميد اسم خود را بيان كرده و خود را بر آن جماعت زدند . از يك طرف گيسيا بانو و از طرف ديگر شهزاده عبد الحميد ، شهزادهء تركان را در ميان گرفتند كه در اثناى مغلوبه چشم عبد الحميد [ به سلطان محمد افتاد ] . سلطان محمد تيغ از غلاف كشيده حوالهء او كرد . عبد الحميد سپر در سر كشيد . سلطان محمد كوفت بر قبهء سرش كه سپر قلم شد و زخم منكر « 1 » بر فرق او آمد ؛ چون شهزاده زخم كهنه در سر داشت و از اين ضربش افزوده ، بيهوش گرديد . آذر برزين نهيب به

--> ( 1 ) . زخم منكر : جراحت سخت و شگرف ، زخم مهيب .